تبليغاتX
ناگفته های من...

 

...

در طنین هر نجوای شکسته

و در حصار هر نگاه پریشان

تلاطمی از امواج خاطرات را یاد کردم

و سردیِ هر احساس مرا بر آن آموخت

که نبودیم آنگونه که روا بود

...

 

+ بیست و ششم مرداد 1387 از مهیار |


 

...

خورشید از افق او برمی خیزد

تا بلندای نگاهش اوج می گیرد

و با نمناکی چشمانش فرو می ریزد...

روئیدن لبخند بر لبانش

زیباتر از رویش هر بهاران

و شادیِ بی پایانِ لحظه هایش

تمامی حس خواستن...

باورش, همه ی ایمانم

و او... نهایتِ آرزوهایم

...

 

+ بیست و پنجم مرداد 1387 از مهیار |


 

...

پایان هر سپیده دم و آغاز هر روزم

بی دغدغه گی هایی همیشگی

و در لا به لای آنچه می گذرانم

... روزمره گی هاییست بی پایان

در سایه ای که نمی آرامم

...

 

+ بیستم مرداد 1387 از مهیار |


 

...

اینجا

سرزمین مادری

مردمانی خود فریب

تاریخی همه نیرنگ و تظاهر

آغوشی به بزرگی قهر خدا

و...  باورهایی فراموش شده

این خاک

زادگاهم

جایی برای دوست نداشتن

...

 

+ چهارم مرداد 1387 از مهیار |


 

...

شاید دیر زمانیست

شبی بود و بیراهه ای در راه

اندیشیدن، سخت و جانکاه

پشت سر، تاوانِ یک رویا

پیش رو، عقوبتِ یک دنیا

و آن شب که قلبی از حرکت ایستاد...

شاید دیر زمانیست اما

خدا

هنوز به تماشاست

در همین نزدیکی

...

 

+ بیست و پنجم تیر 1387 از مهیار |


 

...

نفسی به آرامی شبهای بلند

بغضی بی اختیار

نگاهی به بلندای یک عمر

و سکوتی به سنگینی تنهایی

بر تمام آرزوهای دست نیافته

...

 

+ نهم تیر 1387 از مهیار |


 

...

حقیقتی که لمس می کنم

خوابیست که از آن می گذرم

زیبایی هایی که می بینم و نمی بینم

آواهایی که می شنوم و نمی شنوم

پرده هایی است نامیرا

...

 

+ چهارم تیر 1387 از مهیار |


 

...

شبی آرام تر از لحظه های تنهایی

بی هراس از فصل های سردٍ فردا

با روحی به وسعت بی نهایت

و دلی به گرمی مددٍ حق

روبروی خویشتن

لحظه ای با خود اندیشیدم

روزگار با من چنین نبود که من با روزگار

...

 

+ سوم تیر 1387 از مهیار |


 

...

این منم

خالی از غمِ یافتن

و بی دغدغه ی از دست دادن

خالی از دردِ بودن یا نبودن

خدای من

باز هم به سویت نشسته ام

تو را می خوانم

به راستی

چه اندیشیده ای بر من ؟؟

به گذشته ام می نگرم...

کجاست ردپایت در لحظه هایم ؟؟

این است آنچه باید می بودم ؟؟ این است آنچه می پنداشتم ؟؟

شاید... شاید...

و شاید تو بهتر می دانی...

ای تو دقایقم

ای همه ی حقیقتم

باز بر آنچه ندارم تو را سپاس

برای آنچه هستم تو را سپاس

بی بهانه تو را سپاس...

این است حقیقت من

این منم

بی شرم از من

و

بی شرم از آنچه هستم

...

 

+ نوزدهم خرداد 1387 از مهیار |


 

...

دوستم داشته باش

نه برای آنچه می خواهم باشم

و نه برای آنچه می خواهی

دوستم داشته باش

برای آنچه هستم

و برای آنچه با تو می توانم معنا پیدا کنم

دوستم داشته باش

بی بهانه...   حتی برای لحظه ای   

برای خویشتنم

و نه برای خویش

همسفر فرداهای سرنوشتم...

دوستم داشته باش

بیشتر از دیروز

کمتر از فرداها

چرا که...

...تنهائی ام را با تو قسمت کرده ام

سهم کمی نیست

بیش هم نه

و...

دوستم داشته باش

باز هم برای ما

و تا همیشه برای ما

 ...

 

+ سی و یکم شهریور 1385 از مهیار |


 

مترسک آزرده بود...   آزرده از تنهایی در وسعت مزرعه

همیشه شوق پرواز داشت

شوق پر کشیدن هر لحظه و هر لحظه در بند بندِ وجودش

عاشق بازگشت به خویشتن...   پرواز به ابدیت...   رسیدن به اوج...

بند بندِ وجودش سرشار از شوق یک حس

حس نزدیکی با یک یار...   یک همسفر

...روزی پر کشید

اما هنوز هم شوق پرواز داشت

و من...   من اون پرندم...   تکیه گاهم شانه هایت٫ ای مترسک...   و تا ابد همسفرت

 

+ پانزدهم خرداد 1385 از مهیار |


 

درد را از هر سو که نوشتم درد بود...

از هر سو که خواندم نیز٫ هم...

 

+ سوم خرداد 1385 از مهیار |


 

هنوز هم نمی دانم....   زندگی٫ تو کیستی؟

همراه من؟...   مقابل من؟...   کدامیک؟؟

کاش می شد حرفهای دل را مثل بقیه حرفها راحت با تو در میان گذارم

شاید تو هم مونسی خوب برای همه ی لحظاتم می شدی...

هنوز هم شاید زندگی آن لحظه ی گنگ میان خواب و رویاست

هنوز هم شاید آن حضور سکوت سبز است

هر چه هست٫ جدا از ما که نیست...

به امید آنروز که ما زندگی را به پیش ببریم٫ نه زندگی ما را...     (آمین)

 

+ بیست و پنجم فروردین 1385 از مهیار |


 
روزهای بودنم همه با من بیگانه اند

کسی نه شاخه گلی می آورد

نه برایم می خندد و نه می گرید

و نه حتی کسی مرا برای خودم می خواند

...   رفتن من نیز روزی فرا می رسد

آن روز همه می آیند

همه با یک دسته گل

همه سیاهپوش٫ برای رفتنم می گریند

همه مرا برای خود می خوانند

نمی دانم٫...   هیچ نمی دانم

شاید تنها جرمم "نفس کشیدن" است

شاید که٫ نه...   حتمآ ...   حتمآ خدا داناتر است

 

+ بیست و چهارم اسفند 1384 از مهیار |